بازدیدهای دیروز سایت : نفر
كل بازدیدهای سایت : نفر
بازدید این ماه سایت : نفر
بازدید ماه قبل سایت : نفر
تعداد نویسندگان سایت : عدد
كل مطالب ارسال شده: عدد
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :
من كه تسبیح نبودم تو مرا چرخاندی
مشت بر مهره ی تنهایی من پیچاندی
مهر دستان تو دنبال دعایی می گشت
بارها دور زدیذهن مرا گرداندی
ذكرها گفتی و بر گفتة خود خندیدی
از همین نغمهی تاریك مرا ترساندی
بر لبت نام خدا بود خدا شاهد ماست
برلبت نام خدا بود و مرا رقصاندی
دست ویرانگر تو عادت چرخیدن داشت
عادتت را به غلط چرخه ی ایمان خواندی
قلب صد پارة من مهره ی صد دانه نبود
تو ولی گشتی و این گمشده را لرزاندی
جمع كن رشته ی ایمان دلم پاره شده است
من كه تسبیح نبودم تو چرا چرخاندی...؟
طبقه بندی: شعر و مطلب عاشقانه،
برچسب ها: تو، مرا، چرخاندی، چرا، عاشقانه،
گنجیشکا رو رنگ می کنی
می خوای منو گول بزنی با وعده های الکی
دلخوش به بودنم کنی با خواستن دروغکی
بهم میگی دوستت دارم همیشه پیشت می مونم
دروغ میگی، دروغاتو من از تو چشمات می خونم
با قلب من بازی نکن قلبمو داغون می کنی
چشای نا امیدمو باز غرق بارون می کنی
من می دونم دروغکی باهام تو مهربون می شی
گنجیشکا رو رنگ می کنی جای قناری میفروشی
تو که خودت خوب می دونی صد بار شکستی دلمو
مگه خودت دل نداری، چرا نمی فهمی منو؟
از غصه هام با خبری خوب می دونی که خسته ام
میری و سر نمی کنی با این دل شکسته ام
بگو تو که خوب بلدی شکستن قلب منو
چرا نمی فهمی هنوز معنی عاشق شدنو؟
وعده های تو دروغ بود،رنگ کردن پرنده ها کار تازه ی تو نیست.
طبقه بندی: شعر و مطلب عاشقانه،
برچسب ها: حسابی، گنجیشک، رنگ،
نفرینی خــــــــــــاک
اگه همپرسه ی خاکم، اگه آواره ترینم
آخه فرصتی نداشتم فصل پرواز رو ببینم
دست بی رحم زمونه منو تا اینجا کشونده
قصه زندگی من هنوزم نخونده مونده
نقش من میون قصه فقط آواره شدن بود
صفحه ی سیاه تقدیر زندگی نامه ی من بود
من که نفرینی خاکم چه سیاه شب و روزم
من گرفتا حریقم دارم از ریشه می سوزم
نه بهشنی نه یه باغی فقط این جهنم اینجاست
آخه من چیزی ندارم به جز این دلی که تنهاست
قصه ی زندگی من واسه چی برات عجیبه؟
این نمونه مدرن قصه ی چیدن سیبه
عمر کوتاه هوسها از پس وسوسه پیداس
سال من سال زوال،مرگ تدریجی احساس
صدای پایمان برای کوچه ها آشناست ولی پرنده ها با حضورمان غریبه اند.
ما بهشت را ندیده زود با جهنم آشنا شدیم.
طبقه بندی: شعر و مطلب عاشقانه،
حرفات همش دورغـــــــــــــه
حرفات همش دروغه دوستم نداشتی رفتی
منو با آرزوهام تنها گذاشتی رفتی
دل تو بی قراره بر می گردی دوباره
اما بدون، دل من کاری باهات نداره
اون روزا با تو بودم ساده و پاک و تنها
رو سر در دل من نوشته بود بفرما
خبر رفتنت رو از وقتی که شنیدم
رو اسمه هر چی عشقه خط سیاه کشیدم
رو سر در دل من حالا دیگه نوشته
به هیشکی دل نبند حتی به یه فرشته
باز اومدی سراغم می خوای باهام بمونی
انگاری از یادت رفت رو سر درو بخونی
یادت می یاد که رفتی حتی نگام نکردی
من اما می دونستم که روزی بر می گردی
میاد یه روز ببینی به قله ها رسیدم
به اوج آسمونا رفتم و پر کشیدم
حالا کجا کاری باز منتظر می شینم
پشیمون تر از امروز بازم تورو می بینم
می دونستم که یه روز خدا به دادم می رسه
کوه به کوه نمی رسه آدم به آدم می رسه
دیگر فرشته ای حتی خواب مرا بر نخواهد آشفت
طبقه بندی: شعر و مطلب عاشقانه،
دوستی که تا نداره!
با یه شکلات شروع شد...
من یه شکلات گذاشتم تو دستش... اونم یه شکلات گذاشت تو دست من...
من بچه بودم . اونم بچه...
سرمو بالا کردم، سرشو بالا کرد!
دید که منو میشناسه...
خندیدم.
گفت دوستیم.
گفتم دوسته دوست...
گفت تا کجا؟
گفتم دوستی که "تا" نداره!
گفت تا مرگ!
خندیدم و گفتم:
من که گفتم "تا" نداره.
گفت باشه تا پس از مرگ.
گفتم: نه نه نه نه، تا نداره!
گفت قبول. تا اونجا که همه دوباره زنده میشن! یعنی زندگی پس از مرگ... بازم با هم دوستیم تا بهشت تا جهنم... تا هرجا که باشه منو تو با هم دوستیم؟
خندیدم و گفتم تو براش تا هرجا که دلت می خواد یه "تا" بذار... اصلا یه "تا" بکش از سر این دونیا تا اون دنیا!!!اما من اصلا براش "تا" نمی ذارم...
نگام گرد، نگاش کردم...
باور نمی کرد... می دونستم اون می خواست حتما دوستی ما "تا" داشته باشه!دوستی بدون "تا" رو نمی فهمید!

گفت بیا برای دوستیمون یه نشونه بذاریم.
گفتم باشه تو بذار.
گفت شکلات!... هر بار که همدیگه رو می بینیم یه شکلات مال من یه شکلات مال تو...باشه؟
گفتم باشه.
هربار یه شکلات می ذاشتم دو دستش اونم یه شکلات تو دست من...
باز همدیگه رو نگاه می کردیم یعنی که دوستیم... دوسته دوست...
من تندی شکلاتمو باز می کردم و می ذاشتم تو دهنم و تند و تند می مکیدم...
می گفت شکمو! تو دوست شکموی منی!
... و شکلاتشو می ذاشت توی یه صندوقچه کوچوله ی قشنگ...
می گفتم بخورش...
می گفت تموم می شه... می خوام تموم نشه!برای همیشه بمونه...
صندوقش پر از شکلات شده بود...
هیچکدومشو نمی خورد...
من همشو خورده بودم...
گفتم اگه یه روز شکلاتاتو مورچه ها بخورن، یا کرما، اونوقت چکار می کنی؟
گفت مواظبشون هستم.
می گفت می خوام نگهشون دارم تا موقعی که دوست هستیم.
منم شکلاتمو می ذاشتم تو دهنمو می گفتم: نه نه نه، "تا" نداره!
دوستی که "تا" نداره!
یه سال،دو سال، چهار سال، هفت سال، ده سال، بیست سالش شده...
اون بزرگ شده منم بزرگ شدم...
من همه ی شکلاتامو خوردم...
اون همه ی شکلاتاشو نگه داشته...!
اون اومده امشب تا خداحافظی کنه...
می خواد بره...
بره اون دور دورا...
میگه می رم اما زود بر می گردم...
من که می دونم می ره و بر نمی گرده!
یادش رفت شکلات به من بده!
من که یادم نرفته...
یه شکلات گذاشتم کف دستش...
گفتم این برای خوردنه! یه شکلاتم گذاشتم کف اون دستش.
گفتم: اینم آخرین شکلات برای صندوق کوچیکت...
یادش رفته بود که صندوقی داره برای شکلاتاش!
هر دوتا رو خورد!
خندیدم، می دونستم دوستی من "تا" نداره!
... می دونستم دوستی اون "تا" داره!
مثله همیشه!
خوب شد همه ی شکلاتامو خوردم...
اما اون هیچکدومشو نخورده!
حالا با یه صندوق پر از شکلاتای نخورده چکار می کنه؟!...
این دیگه فکر نداره... وقتی می شنوی می گن... تو برو باهام نمون... حتی اسممو نیار... اگه یک شبه دیگه... زیر بارونا قدم زدی بدون... که تمام فکر من پیش تو بود... مثّه تو تو زندگیم هیشکی نبود...
طبقه بندی: شعر و مطلب عاشقانه،




